93

سال 90 و سه مبارک! قلب

  
نویسنده : فرید آزمون ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

رویا

رویایی

در راه است

و در راه

خواهد ماند.

  
نویسنده : فرید آزمون ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : رویا

یادم تو را فراموش!

  
نویسنده : فرید آزمون ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :

مرگ بر جی اس ام!

پ.ن: گوشیمو بستم به تخت، در حال ترک یه اسمم!

  
نویسنده : فرید آزمون ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :

نشانی

از زندگی من

برو بیرون

بپیچ دست چپ

چند قدم مانده به مرگ

پای یک دار بلند

مرا خواهی یافت

بشناس اما دم نزن!

  
نویسنده : فرید آزمون ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

راست | چپ

سر این دو راهی

نده عمر هدر

راه سوم نیز هست

برگرد!

  
نویسنده : فرید آزمون ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱

روحیه

خاک‌برسرترین عالم

ای زمین

غم‌زده مردم این شهر باید

ز تو آموزند

شادی و رقص کمر

کاری که بدان

در تلاشی شب و روز

  
نویسنده : فرید آزمون ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱

Comfortably Numb

چند روزه که تا music player رو باز میکنم, توی search میزنم Comfortably Numb و این آهنگ Pink Floyd رو که چهار تا ورژن کنسرتش رو دارم پیدا میکنم و میزارم بخونن 1 ساعت 2 ساعت 3 ساعت همینجوری..... بچه بودیم نمیفهمیدیم ملت واسه چی Pink Floyd گوش میدن... اون موقع‌ها هیچ کدوم از آهنگ‌ها رو به غیر از Wall و Hey You رو طاقت نمی‌آوردم تا ته بشنوم چه برسه به تکرار... اون موقع آهنگ‌های سهل الممتنع Metallica رو (از نظر آهنگ نه متن) گوش می‌دادیم... بعضی آهنگ‌ها باید یه چند سالی از آدم گذشته باشه تا بفهمه چی‌چی میگن... مثل احساس Comfortably Numb

  
نویسنده : فرید آزمون ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱

آنتن

1 نه

2 نه

3 نه

4 نه

5 نه

6 نه

7 سال شد و هنوز گفتگوی ما را یا اپراتور حسود قطع می‌کند و یا رفتن تو در آسانسور! شادم از آن که هنوز بیش از یک ساعت حرف برای گفتن داریم. 

  
نویسنده : فرید آزمون ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
تگ ها :

دوش

تمام شب را بیدار ماندم گرچه خواست من ماندن نبود این خواب بود که مرا نمی‌برد این خواب بود که شکست خورده بود از رویا با آن که رویا بسیار دوست‌داشتنی‌ است اما هرگز عاشق او نبوده‌ام زیرا که او بسیار حساس است و حتی با یک صدا یا ندایی ناگهان رخت می‌بندد و می‌رود خانه مادرش که بی‌شک جایی است در آسمان ذهن من و مرا با واقعیت تنها می‌گذارد رویا را از بچگی دوست داشته‌ام چون تک فرزند بودم لگوهایم را به او می‌دادم تا با هم هم بازی شویم و خانه‌ای بسازیم گرم بدون نیاز به سوخت‌های فسیلی خانه هر روز گرم‌تر و گرم‌تر می‌شد تا آن روز که نزدیک بود هم‌چون پنبه در آتش بسوزد هم خانه هم ما و شاید هم لگوها یادم هست که در شب آن روز بلند همانند دیشب و صدها شب دیگر خوابم نبرد . . ، . ، ، . !

  
نویسنده : فرید آزمون ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱
تگ ها : شب ، خواب ، رویا ، بیداری

← صفحه بعد