آینه

می‌بینم صورتم و تو آینه

با لبی خسته می‌پرسم از خودم

این غریبه کیه از من چی می‌خواد؟

اون به من یا من به اون خیره شدم

باورم نمی‌شه هر چی می‌بینم

چشمامو یه لحظه رو هم می‌ذارم

به خودم می‌گم که این صورتکه

می‌تونم از صورتم ورش دارم

می‌کشم دستمو روی صورتم

هر چی باید بدونم دستم می‌گه

منو توی آینه نشون می‌ده

می‌گه این تویی نه هیچ کس دیگه

جای پاهای تمون قصه‌ها

رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها

مونده رو صورتت تا بدونی

حالا امروز چی ازت مونده به جا؟

آینه می‌گه تو همونی که یه روز

می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری

ولی امروز شهر شب خونت شده

داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری

میشکنم آینه رو تا دوباره

نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه

آینه میشکنه هزار تیکه می‌شه

اما باز تو هر تیکش عکس منه

عکسا با دهن‌کجی بهم می‌گن

چشم امید و ببر از آسمون

روزا با هم دیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی می‌دن تمومشون

 

شعر: اردلان سرافراز

آهنگ: حسن شماعی‌زاده

صدا: زنده‌یاد فرهاد مهرداد

 

.......................................................................................................................

پ.ن: یه چند ماهی میشه که گاه و بی‌گاه این شعر رو ناخودآگاه و باخودآگاه زمزمه می‌کنم...

 

/ 0 نظر / 10 بازدید